پاهای هشت روی زمین سر به آسمان
از دو به یک رسیده همین است راز آن
امیدوارم ۸ شوید و ۸ بمانید که البته ۸ ماندن بسیار سخت تر از ۸ شدن است
.
و اما شعر که عهدی ست بین من و ما :
سلام حضرت آبان ، سلام ماه دلم
چقدر منتظرت شد شب سیاه دلم
همیشه خاطره هایم عجین نام تو بود
چه گریه های غزل ها ،چه قاه قاه دلم
تو ماه هشتمی اما به به دیگران بنویس
پس از تو ابری و خاکستری ست راه دلم
بگو نمی رسد این بار هم به دستان
شب پلنگیتان ، ماه بی گناه دلم
اگرچه آمدنت با عبور معنی شد
ولی هنوز عزیزید در پناه دلم
هنوز معنی زاینده رود در شب تو
هنوز حسرت باران ،هنوز آه دلم....
۱۳۸۸/۸/۱
(جاده تهران -اصفهان)
زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد...همین!
کم کم به سمت عشق، کمی هم کنارتر
مانند آهویی... نه از آهو شکارتر
در قید و بند شعر نماندم رها شدم
در گیسوی همیشه بهارت بهارتر
با اسب اشتیاق بتازان به سمت من
باشد در این مسیر غبارت غبارتر
شب های پرستاره از آن شما ولی
امشب ،فقط شبی که تویی هرچه تارتر
پیدا شدم بخند دلت می پرد به من
صد نه ،هزار دانه قلبم انارتر(۱)
گاهی خدا ردیف غزل هات می شود
گاهی خدا کنار تو ...حتی کنارتر
1-من اناري را مي كنم دانه ،به دل مي گويم،خوب بود ،اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود.
سلام
و با احترام به شب
الان ساعت 1.50 نيمه شبه و من براي خوابيدن دليل منطقي مي خواهم.مثلا اينكه صبح بايد برم سر كلاس،يا پروژه ام رو زمينه يا هزارتا كاره ديگه...اما دل كندن از شب و خوابيدن براي من هميشه سخته.هيچ وقت نمي فهمم چرا مردم شب ها مي خوابند.چرا نمي خوان يه كم عاقلانه ((نه شاعرانه))به شب نگاه كنند وهزارتا چراي ديگه... البته چون اين دنيا مشمول قانون نسبي بودنه و اصولا اگه خوب فكر كنيم خيلي از چيزاي اين دنيا از روي همين قانون نسبي بودن خوب هستند وصدالبته اكثر مردم مثل من فكر نمي كنند ،پس من و همفكرانم در اقليت قرار ميگيريم و منطقي قبول مي كنيم كه ...
اما ما اين ... رو دوست داريم وسعي مي كنيم تو زندگيمون شاعرانه عاقلانه فكر كنيم.پس كسي رو محكوم نمي كنيم .با منطقي كه به طور نسبي پذيرفته شده خودمون رو محكوم مي كنيم و با همون منطق به خودمون آزاديه فكر و بيان مي دهيم و در مورد نسبيت هاي زندگيمون بيشتر فكر مي كنيم.و البته بعضي جاها اون ها رو زير سوال مي بريم.
منطق نسبي به من ميگه مثل خيلي از آدم ها الان تبريك سال نو بگم.اما مگه شما دو سه روز بعد از پست من به وبلاگ سر مي زنيد.شايد شما 5ماه بعد از اين پست به كلبه خاتون بياييد و اون موقع تبريك عيد؟ پس من از منطق شاعرانه عاقلانه خودم استفاده مي كنم و همين امروز رو بهتون تبريك مي گم.چون من هميشه به دوستام مي گم :امروز عيده بابا!عيده ...
ته حرفم اينه كه ...
و البته شعر كه عهدي ست بين من و ما
چه مي شود اگر امشب تو مال من باشي
حرام عالم آدم ،حلال من باشي
شبيه اول هر ماه رويتت سخت است
كرشمه اي بنما تا هلال من باشي
تو پخش زنده گل ،در خلال برنامه
اشاره كن كه كمي در خلال من باشي
به روي كعبه شعرم اذان لبخندت
نشسته است بخوان تا بلال من باشي
شبيه يك غزل قهر كرده زيبايي
همين كه پرسه زني در خيال من باشي
همين كه پر بزني در خيال تاريكم
پرنده ام بشوي ،طرح بال من باشي
و بعد روي همين بوم هاي رنگ دلت
جواب ساده صدها سوال من باشي
كمي به ترس رسيدم،به شب رسيده دلم
محال نيست كه روزي محال من باشي
این که هنوز هستم خوبه.این که دوباره دارم می نویسم خوبه.این که پسورد این وبلاگ بعد این همه وقت یادم مونده بود خوبه.این که شعر تو این شلوغیه مسخره دنیا هنوز آرومم می کنه خوبه .این که خیلی چیزا عوض شده اما من هنوز می نویسم خوبه.هنوزم ....خدایا شکرت.
دوباره مهر٬معلم و زنگ تکراری
تو آن همیشه خوب و قشنگ تکراری
همیشه نیمکت اولی از آن شما
و سهم من فلک و نام و ننگ تکراری
نگاه کودکی ام را که غرق بازی بود
به یک اشاره کشاندی به جنگ تکراری
تو با نگاه مسلسل ٬سلاح من کودئین
درست فرق سرم بنگ بنگ تکراری
چقدر جنگ تو تحمیلی است اما کاش
همیشه جنگ بماند قشنگ تکراری
تو صاحب همه بیت المقدسم هستی
بهانه است دفاعم به سنگ تکراری
برای آمدنت غرق انتحار شدم
دوباره قصه ماه و پلنگ تکراری...
بعد از مدت ها دوباره نوشتم ...
وردی بخوان که شعر شوم در صدای تو
یا مثل سایه پر بزنم پا به پای تو
سرگیجه های بی تو برایم چه دیدنی ست
کشتی مرگ می کشدم تا خدای تو
ای نا خدای من وطنم ساحلم کجاست
تا کی به دستم آب بلغزد به جای تو ؟
آری تو آسمان تر از آنی که دست من
یک لحضه هم دخیل ببندد به پای تو
بغضم اگرچه سنگ ولی در زفاف چشم
با گریه هام خاطره دارم برای تو
اردیبهشت بود ...هوا هوای دلچسبیه من ...لذت تازه شدن ...که آبان باشد یا اردیبهشت ....ذوق دارد ذوق....حادثه از زنگ موبایل گرفته تا تخت بیمارستان .نامرد خبر نمی کند ...نه نه خبر می کند ...خبر می سازد ...جنجال می شود ...می شود توی سرت یک گلوله آتش ...بعد دور می زند ...تو دور می زنی و فریاد می کشی لعنتی گم شو ...روی تخت را باور نداری ...دارد اتفاق می افتد ...لعنتی دارد اتفاق می افتد ...نمی فهمی ...گیجی ...هنوز داغی ...نگاه می کنی ...صدای گریه ...نمی فهمی ...از دور و برت دور می شوند ...داری نزدیک می شوی ...این جا آخر اتفاق است ...آشناست ...صورتش پف کرده ...دستش باد کرده ...سوراخ سوراخت کرده اند چرا؟داغی هنوز هم ...نمی فهمی ....بغض می کنی ...خودت را نگه می داری اما ...گریه می کنی ...حالا نوبت توست نفس بدهی ...با یک بادکنک ...هنوز داغی ....داغ داغ ...الزهرا می شود جهنم ...اردی جهنم باد می آورد ...به خدا مثل آن شب طوفانی نبود ...باد می آمد ...فروغ به خدا باد می آمد ...توکه می دانی ...تو که دیده ای ...اشک امانت نمی دهد ...یک شب تا صبح برایش لالایی می خوانی ...قصه ملک ابراهیم ...فاطولی هفت درو بستی فاطولی /یه درو نبستی فاطولی /دیوو خونه کردی فاطولی /دیو خونه کردی فاطولی /دیو خونه کردی ...داغی که هنوز تازه است ...خانه ای که هنوز چشم به راه است ...شکوفه هایی که منتظر قدم هایش نشسته اند ...سماوری ساکت ...آشپزخانه ای تاریک...حیاطی خلوت با دیوارهای کاه گلی و من که حسرت نبودنش هنوز دیوانه ام می کند...
گاهی چقدر زود دیر می شود
مادر بزرگ کودکی وقصه های من
لالای خواب های من از ابتدای من
لا لا گل همیشه بهارم (۱)بخواب عزیز
طوطی فرنگی (۲)غزل آشنای من
لا لا بخواب لاله مردنگی (۳)دلم
گهوارتان برای همیشه دو پای من
آن شب غرور چشم تو را مه گرفته بود
هفت آسمان گرفته شد از چشم های من
اردی جهنمی که تو رفتی بهار مرد
باران گرفت در پس حال و هوای من
مادر بزرگ آمد ومادر بزرگ رفت
بر دوش گریه های من و های های من
آخر چه کرده ای که پس از رفتنت عزیز
چیزی نمانده است به جز غم برای من
آسوده باش دست علی می سپارمت (۴)
باشد همیشه بدرقه ات این دعای تو
دست اما عصر به روی سرت ...بخواب (۵)
مادر بزرگ کودکی و قصه های من
*این غزل پارسال مصادف با همین روزها سر زد ...مادر بزرگ تازه رفته بود
۱و ۲و۳ : مادربزگ من و دو خواهرم رااین گونه صدا می کرد .
۴و۵ : دعایش هنوز بدرقه راهم است :دست علی به پشتت .دست امام زمان روی سرت
سلام به دوستان عزیز ...نمیدو نم چی بگم ...واقعا نمیدونم ...چند وقتی بود که غزل خاتون در پرشین مشکل داشت و وارد صفحه مدریت کاربر نمی شد ...اصلا دوست نداشتم و ندارم فکر کنم که هک شدم ...چون هیچ دلیلی برای این کار نمی بینم ...چون با کسی مشکلی ندارم ...اما به نظر میاد آدم هایی پیدا میشن که به جنون سادیسم مبتلا هستند ...مرداد امسال خاتون سه ساله میشه و دل کندن از اون برام خیلی سخته ... ۲ ماه صبر کردم و چندین میل هم به پرشین زدم ...اما انگار برای مدیران این سایت اصلا مهم نیست که یک وبلاگ نسبتا پر مخاطب هک بشه و البته دلبستگی هایی که خواه ناخواه پس از دو سال و اندی به وجود میاد والبته دوستان خوبی که در این مدت پیدا کرده ای و احتمالا با این جابجایی گروهی را از دست بدهی . دوست ندارم شکایت کنم .از همه دوستان خوبم نقاضا دارم در صورت امکان این جابجایی خاتون از پرشین به بلاگفا را به دوستان مشترکمان اطلاع دهند .و البته به دوستی که منو هک کرده بگم :
خاتون من همچنان خاتون است .
و البته شعر که دردی ست مشترک بین من و شما عزیزان :
شاعر شد ُ دوباره خودش را مرور کرد
يک آسمان برای دلش جفت و جور کرد
بين دو قله سکه خورشيد را کشيد
دشتی پر از اقاقی و مريم ظهور کرد
از آب و آيينه غزلش ناب ناب شد
يک رود از ميانه دشتش عبور کرد
يک صندلی کشيد کنار درخت پير
اما گمان کنم که در اين جا قصور کرد
با يک نسيم روی دلش ابر ابر شد
يک اتفاق ساده به ذهنش خطور کرد
باران کشيد در پس حال و هوای شعر
از رنگ های قرمز و آبی عبور کرد
باران که شست تابلوی شعر شاعرک
بی رنگ شد دوباره خودش را مرور کرد
تنها دو صندلی به غزل تکيه داده بود
بی رنگ ،آسمان تو را غرق نور کرد